نام کتاب : الکساندر پوشکین چند چامه و درام
نویسنده : الکساندر پوشکین
ناشر : بنگاه نشریات پروگرس
توضیحات : هیچ توضیحات دیگری مانند نام مترجم/ مترجمان، در این کتاب درج نشده است.
چامه ی زیر بی عنوان است:
در اعماق کانهای سیبیر
با فخر تحمل کنید، یاران!
گم نمیشود رنج دلگیر
و بلند پرواز فکرهاتان.
خواهر وفادار سختی،
امید، در سیه چال غمبار
جرئت و شادی کند بیدار،
خواهد آمد روز خوشبختی.
پیشتان از سدهای آهن
محبت و دوستی یابد راه
آنسان که در آن زندانی_چاه
رسد بانگ آزادهء من.
بندهای گران خواهند افتاد،
زندان ویران گردد. آزادی
پیشوازتان آید با شادی،
دوستان تیغتان پس خواهند داد
#الکساندر_پوشکین
بخشی از داستان : خانه مان آن قدر خوبی دارد که هر چقدر بگویی باز هم کم است . به هیچ وجه امکان ندارد خانهء ما بی آب بماند. اگر آب همه جای استانبول قطع بشود، استانبول از بی آبی بسوزد و کباب شود، باز ما بی آب نمی مانیم. تابستان و زمستان دیوارهای خانهء ما آب پس می دهد. یک شیر بگیر دستت، هرجای دیوار دوست داری شیر را بکوب و بازش کن؛ آب با فشار سرازیر می شود. البته این همه زحمت لازم نیست. توی آشپزخونه چند تا چاله هست. ملاقه رو بگیر دستت و هر قدر خواستی آب از چاله ها بکش.
مستاجر قبلی آدم زرنگی بوده. طاقت نداشته ببیند تابستان ها اهالی استانبول از تشنگی هلاک شوند؛ چند تا شیر توی دیوارهای خانه فرو کرده و شیشه شیشه آب جمع کرده. بعد این آب را با اسم " آب چشمهء دیوار " وارد بازار کرده. بعد طوری شده بود که جلو خانه مان جا برای سوزن انداختن نبوده. همهء آب های شهر جمع می شده اند آن جا و جلو در صف می کشیده اند. می گویند این " آب چشمهء دیوار" آن قدر موثر بوده که هر کس دو شیشه از آن می خورده، هر چه درون بدنش بوده تمیز می شده. از آن جا که خوردن بیش از ده شیشه از این آب نه تنها سنگ کلیه و مثانه را می انداخته، بلکه خود کلیه ها و مثانه و روده ها رو هم می انداخته ، " آب چشمهء دیوار" را پس از آن با نسخه می فروخته اند.
#عزیز_نسین
#دیوانه_ای_بالای_بام
نام کتاب : دیوانه ای بالای بام
نویسنده : عزیز نسین
مترجم : ارسلان فصیحی
ناشر : انتشارات ققنوس
توضیحات : داستان های کوتاه و طنز ترکی قرن ۲۰، ۲۲۴ صفحه
بخشی از داستان می خواست خانه بسازد:
گاری های اثاث کشی دوران کودکی اش را که در یک طرفش کاسه و کوزه دیده می شد و طرف دیگرش بسته های طناب پیچ شده، هیچ گاه فراموش نمی کرد. وقتی اثاثیه به خانهء جدید می رسید، می دیدند چند بشقاب و لامپا و لیوان شکسته و در شیشه های روغن زیتون و سرکه و شربت باز شده، و همهء لباس ها و لحاف و تشک روغنی و نوچ شده.
پدرش فریاد می زد :
" نداری یعنی بدبختی! .آدم ندار از آسمون هم واسه ش می باره!."
همین ها باعث می شد پدر و مادرش دوباره با هم دعوا بکنند. جابجا شدن در خانهء جدید هم برای خودش دردسری بود. وقتی هم جابجا می شدند و می خواستند کمی آسوده زندگی کنند، یا اجاره خانه را نمی توانستند بدهند و صاحبخانه شکایت می کرد و اثاثشان را توی کوچه می ریختند یا این که صاحبخانه بهانه ای می آورد، مثلا می گفت : " پسرم رو می خوام زن بدم" یا " می خوام خونه رو تعمیر کنم" ، و آنها را از خانه بیرون می کرد. تقریبا در همهء محله های استانبول مستاجری کرده بودند.
.در استانبول به هر جا، به هر محله ای که می رفت، حتما از یکی از خانه های آن جا خاطره ای داشت. این حرف پدرش را آویزهء گوشش کرده بود : " در دنیا مکان، در آخرت ایمان!."
سال ۱۹۳۰ که دیپلمش را گرفت و وارد زندگی شد، دیگر نه مادر داشت نه پدر.چون درد مستاجری را کشیده بود، با خودش عهد کرد تا صاحبخانه نشده ازدواج نکند.
#عزیز_نسین
#دیوانه_ای_بالای_بام
پ.ن : من با ترجمه های رضا همراه با داستان های عزیز نسین آشنا شدم، احتمالا پدر مادراتون کتاب هاشو دارند. ولی حس کردم که مترجم در متن ها دخل و تصرف کرده و گاهی با ترکیب ۲ داستان از قبل نوشته شده ، یک داستان جدید خلق کرده است. به همین دلیل به سراغ ترجمه ی امروزی عزیز نسین رفتم.خیلی از داستان ها برایم آشناست ولی خواندن عزیز نسین برای بار دهم هم زیبا و شیرین است
پیتر عجله داشت زودتر کفش هایش را بپوشد و راهی مدرسه شود، اما خلق همه تنگ بود. جرات نکرد چیزی بگوید. خواهرش داشت قسمتی از میز را جمع می کرد و برادرش ژوزف که کار می کرد، داشت همهء کشوها و همهء گوشه کنارهای خانه را زیرورو می کرد و سر همه غر می زد : " این پمپ دوچرخه دیگه کدوم گوریه؟ توی این خونه هم که هیچ چی نمی شه گذاشت."
پیتر اظهار نظر کرد که : " سندل که نمی تونم پام کنم."
و صدای مادر آمد که : " داره سیل از آسمون میاد.دیوونگی نکن، بچه جون،" و بعد گفت: " حالا می گین چه خاکی به سر کنم؟"
یک لحظه از ذهن پیتر گذشت که ای کاش می گذاشتند یک امروز را به مدرسه نرود. اما مادر به میلی، خواهرش گفت برود و کفش های توی گنجه را بگرود، بلکه کفش سالمی پیدا کند.
.میلی با یک جفت از کفش های کهنهء پدر برگشت و پیتر را واداشتند کفش ها را پا کند، ببیند اندازهء او هستند یا نه. برای پای او بزرگ بودند. پیتر گفت : من که با اینا نمی رم مدرسه. با اینا نمی تونم راه برم."
اما مادر و خواهر هر دو گفتند کفش ها خیلی قشنگ اند. برای کفش های کهنه غش و ریسه رفتند، که اصلا قانع کننده نبود. گفتند بهتر از این کفش ها دیگر پیدا نمی شود؛ یکی می گفت و آن دیگری می پروراند
#جیمز_پلانکت
#قصه_هایی_کوتاه_از_آمریکا_اروپا_آسیا
عنوان کتاب : قصه هایی کوتاه از آمریکا، اروپا ، آسیا
مترجم : علی اصغر بهرامی
ناشر : نشر نی
توضیحات : داستان های کوتاه ، چاپ اول ۱۳۸۴.
داستان هایی از بالدوین ،اندرسن ، بالزاک، بونین،.؛
۳۴۴صفحه و ۲۲داستان کوتاه.
بخشی از داستان سرگذشت یک مادر :
پیرمرد نشست و گهوارهء کودک را جنباند و مادر روی صندلی کهنه ای پهلوی پیرمرد نشست، به کودک بیمار خود که با درد نفس می کشید، نگاه کرد و دست کوچک او را در دست گرفت.
مادر پرسید: " به نظر شما این بچه برایم می ماند؟ خدای خوب این بچه را از من نمی گیرد!"
و پیرمرد _که مرگ بود_ سر خود را به شکل عجیبی تکان داد، که هم به معنای بله بود و هم به معنای نه . و مادر به زمین نگاه کرد و اشک بر گونه هایش غلتید. سر مادر سنگین شد : زیرا سه روز و سه شب پلک هایش را یک دم بر هم نگذاشته بود؛ و اکنون به خواب رفت، اما این خواب بیش از یک دقیقه نشد؛ باز بیدار شد و از سرما لرزید.
مادر پرسید : " چه شد؟" و اطراف را نگاه کرد؛ اما پیرمرد رفته بود و کودک او نیز در گهواره نبود ؛ پیرمرد کودک را با خود برده بود.
#قصه_هایی_کوتاه_از_آمریکا_اروپا_آسیا
#هانس_کریستین_اندرسن
عنوان کتاب : رحمت دراکولا
نویسنده : جمیله مزدستان
مجموعه داستان کوتاه طنز
نشر آموت
بخشی از داستان بچه غول:
آقای اسدی گفت : من مخالف تحکم و خشونت هستم.
بچه من هرچیزی می خواد، باید براش فراهم شه.
من بچه ام رو با محبت و لطافت،تربیت می کنم. تا حالاشم که خیلی موفق بودم!
هنوز حرفش تمام نشده بود که شایان با یک یورش و پرش جانانه،
روی شانه های آقای اسدی مستقر شد و با دو مشتش به سر و کله او کوبید
و درحالی که موهای پرپشت پدرش را می کشید، از او طلب پفک می کرد!
ولی آقای اسدی بی توجه به مشت هایی که بی امان بر فرق سر و صورتش
کوبیده می شد, همچنان مشغول بحث درباره نحوه تربیت بدون نقص فرزندش بود که :
بعله ، من در عین لطافت،این بچه رو مردونه بار آوردم.یه تنه همه رو حریفه!
الان شما با این سن و سالتون،نمی تونین حریف زبونش بشین!
یکی بگین ده تا جوابتون رو میده! یکی بزنین، صد تا می خورین!
این بچه، فردا توی اجتماع کم نمی آره و از کسی نمی خوره
چون بلده چه جوری حق خودش رو بگیره !
پ.ن : به صورت اتفاقی فایل های معرفی کتابی رو پیدا کردم که سال 95 یادداشت کرده بودم. اون موقع دیگه وبلاگی نداشتم ولی برای خودم همچین فایل هایی تهیه کردم. رحمت دراکولا هم یکی از این فایل ها بود. دلم نیومد معرفی نکرده فایل هارو دلت کنم.
#جمیله_مزدستان
نام کتاب : شطرنج باز
نویسنده : اشتفان تسوایک
مترجم : دکتر محمد مجلسی
انتشارات : نشر دنیای نو
توضیحات : داستان های آلمانی قرن ۲۰م. ۱۱۲صفحه
بخشی از کتاب :
میرکُو چنتوویک تمام اسرار و پیچیدگی های بازی شطرنج را در شش ماه نزد این استاد آموخت. امّا دانش و دانایی او تنها به بازی شطرنج محدود می شد و چیز دیگری نمی دانست. و مسئلهء دیگری که بعدها باعث حیرت کارشناسان شطرنج شد، این بود که میرکُو از تخیل قوی بی بهره بود،و هرگز نمی توانست چشم های خود را ببندد و تصویر صفحه شطرنج و جا به جا شدن مهره ها را در ذهن خود مجسّم کند، و اگر معما یا مسئله ای دربارهء شطرنج از او می پرسیدند که نیازی به تخیل داشت نمی توانست جواب بدهد و برای بازی همیشه ناچار بود مهره ها را زیر نظر داشته باشد، و این قضیه مثل آن بود که یک نوازندهء زبردست، اگر دفترچه نُت را در مقابل خود نداشته باشد، نتواند حتی یک آهنگ کوتاه و ساده را بنوازد. امّا این مسئله نیز مانعی برای پیروزی های حیرت انگیز او در دنیای شطرنج نبود. .
. .در سال های گذشته اگر چنین آدم نادان و ناآگاهی به مقام قهرمانی شطرنج می رسید، گروهی از شیفتگان متعصب دانش و دانایی می گفتند که باید مغز چنین کسی را تشریح کرد تا معلوم شود که سلول های خاکستری مغز او چه خصوصیاتی و چه پیچیدگی هایی دارند که او را به چنین مقامی رسانده اند. و برای آنها عجیب می نمود که جوان دهاتی درس نخوانده ای قهرمان جهانی شطرنج باشد، و در صخره های یک کوهستان دورافتاده رگهء کوچکی از طلا پیدا شود. .
پ.ن : جملات با همان املا و علائم نگارشی که در کتاب نگاشته شده، ذکر می شود تا به درستی با نوع ترجمه و نگارش کتاب آشنا شوید
نام کتاب : غروب روزهای آخر پاییز و پنچری
نویسنده : فریدریش دورنمات
ترجمه : حمید سمندریان
انتشارات : نشر قطره
نمایش نامه آلمانی قرن 20م . 113 صفحه.
بخشی از نمایشنامه ی غروب روزهای آخر پاییز :
" مهمان : . قبل از شما مردم به طور کلی آدمکشیو چیز وحشتناکی می دونستن.
حالا شما اومدید این عملو طوری نشون دادید که خواننده در این قسمت از
زندگی – یا بهتر بگم, در این قسمت از مرگ – هم , عظمت و زیبایی می بینه.
مردم , اسم شما رو " پیرمرد قتل و جنایت " گذاشتن.
نویسنده : این , نشانه ی محبوبیت منه.
مهمان : و هنر دیگه ی شما, در اینه که قاتلین زبردست و کارکشته ای
خلق کنید که هیچ کس نتونه رد پای اونا رو پیدا کنه.
نویسنده : (کنجکاو) منظورتون اینه که فراری دادن قاتل و بجا نگذاشتن
اثر اون, از خصوصیات منه؟
مهمان : همین.
نویسنده : آهاه. پس شما, رمان های منو مثل وقایع حقیقی پلیسی خوندید؟
مهمان : مثل گزارشات حقیقی قتل ها و جنایات.
انگیزه ی آدمکشی در قهرمان های شما, نه پوله و نه شهوات منکوب شده.
قهرمان های شما, فقط به خاطر لذات روحی آدم می کشن.
به خاطر تنوع در زندگی, به خاطر میل به ماجراجویی که در نهادشونه.
این زمینه های اساسیو, تجزیه و تحلیل های جنایی روزمره ,و عادی ما نمی شناسه.
این انگیزه ها, برای پلیس و دادستان - مسلم بدونید- عمیق تر و دقیق تر از اونیه که
بتونن درک کنن.اونا اساسا هیچ وقت متوجه این جور قتل ها نمی شن.
چون برای اونا هر جا که علایم جنایت آشکار نباشه, جنایتی هم وجود نداره.
و اگه انسان فرض کنه که قتل هایی که شما تشریح کردید, واقعا در طبیعت
اتفاق افتاده باشن, اون وقت به این نتیجه می رسه که هیچ کدوم از اونا
نمی تونستن در نظر عامه صورت قتل داشته باشن, بلکه فقط می تونستن
به شکل خودکشی, سانحه یا مرگ طبیعی جلوه کنن."
#فریدریش_دورنمات
#حمید_سمندریان
نام کتاب : دایی وانیا
نویسنده : آنتوان پاولویچ چخوف
مترجم ( از متن روسی) : ناهید کاشی چی
انتشارات : جوانه توس
توضیحات : نمایشنامه روسی قرن ۱۹. ۷۱ صفحه.
بخشی از کتاب :
ماریا واسیلیونا : جالب است، ولی قدری عجیب به نظر می رسد. تمام آنچه را که هفت سال پیش، از آن دفاع می کرد ، حالا رد می کند. وحشتناک است!
وینی تسکی : هیچ هم عجیب نیست. مامان چایتان را بنوشید.
ماریا واسیلیونا : ولی دلم می خواهد حرف بزنم!
وینی تسکی : پنجاه سال است که داریم حرف می زنیم و حرف می زنیم و رساله می خوانیم،حالا دیگر وقت آن است که سکوت کنیم.
ماریا واسیلیونا : نمی دانم چرا وقتی من حرف می زنم خوشت نمی آید. مرا ببخش ژان، تو در این سال های اخیر خیلی عوض شده ای، به طوری که دیگر نمی شناسمت. تو فردی بودی با عقاید مشخص و روشنفکر.
وینی تسکی : آه بله! روشنفکر ولی از این روشنی هیچ کس روشن نشد. ( لحظه ای سکوت) من شخص روشنفکری بودم.لازم نیست مرا به ریشخند بگیری! من حالا ۴۷ سال دارم. تا پارسال سعی می کردم چشمانم را بروی فاضل مآبی های شما ببندم تا مگر زندگی واقعی را ببینم و فکر می کردم کار خوبی انجام می دهم. ولی حالا اگر می دانستید! از فرط تاسف و عصبانیت شب ها اصلا خوابم نمی برد. زیرا می بینم که چه طور احمقانه اوقاتی را که می توانستم همه چیز به دست بیاورم از دست داده ام. و حالا دیگر در پیری امکان به دست آوردن هیچ چیز را ندارم.
سونیا : دایی وانیا! این حرف ها کسل کننده است.
ماریا واسیلیونا : ( به پسرش) تو دقیقا عقاید گذشته ات را متهم می سازی.ولی آن ها مقصر نیستند، بلکه گناه از خود توست. فراموش کرده ای که عقاید خود به خودی چیزی جز مشتی کلمات بی جان نیستند. بایستی عمل می کردی.
وینی تسکی : عمل؟ همه کس استعداد آن را ندارد که مثل آقای پروفسور شما همیشه مشغول نوشتن باشد!
ماریا واسیلیونا : منظورت از از این حرف ها چیست؟
سونیا : ( ملتسمانه) مادربزرگ! دایی وانیا! خواهش می کنم!
وینی تسکی : من سکوت می کنم. سکوت می کنم و معذرت می خواهم.
(لحظه ای سکوت )
یلنا آندره یونا : امروز عجیب هوای خوبی ست.گرم نیست.
وینی تسکی : در چنین هوایی آدم دلش می خواهد خودش را دار بزند.
پ.ن : از این مترجم دایی وانیا و سه خواهر رو خوندم،ترجمه ی دایی وانیا خوب بود ولی سه خواهر.نه!!! بد نبود ولی به هیچ عنوان خوب نبود
#دایی_وانیا
#چخوف
درباره این سایت