پیتر عجله داشت زودتر کفش هایش را بپوشد و راهی مدرسه شود، اما خلق همه تنگ بود. جرات نکرد چیزی بگوید. خواهرش داشت قسمتی از میز را جمع می کرد و برادرش ژوزف که کار می کرد، داشت همهء کشوها و همهء گوشه کنارهای خانه را زیرورو می کرد و سر همه غر می زد : " این پمپ دوچرخه دیگه کدوم گوریه؟ توی این خونه هم که هیچ چی نمی شه گذاشت."
پیتر اظهار نظر کرد که : " سندل که نمی تونم پام کنم."
و صدای مادر آمد که : " داره سیل از آسمون میاد.دیوونگی نکن، بچه جون،" و بعد گفت: " حالا می گین چه خاکی به سر کنم؟"
یک لحظه از ذهن پیتر گذشت که ای کاش می گذاشتند یک امروز را به مدرسه نرود. اما مادر به میلی، خواهرش گفت برود و کفش های توی گنجه را بگرود، بلکه کفش سالمی پیدا کند.
.میلی با یک جفت از کفش های کهنهء پدر برگشت و پیتر را واداشتند کفش ها را پا کند، ببیند اندازهء او هستند یا نه. برای پای او بزرگ بودند. پیتر گفت : من که با اینا نمی رم مدرسه. با اینا نمی تونم راه برم."
اما مادر و خواهر هر دو گفتند کفش ها خیلی قشنگ اند. برای کفش های کهنه غش و ریسه رفتند، که اصلا قانع کننده نبود. گفتند بهتر از این کفش ها دیگر پیدا نمی شود؛ یکی می گفت و آن دیگری می پروراند
#جیمز_پلانکت
#قصه_هایی_کوتاه_از_آمریکا_اروپا_آسیا

پیتر ,مادر ,مدرسه منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دانلود آنلاین فایل های الکترونیکی وسوسهء قمـــار سنجش امیر کبیر مـــــن و تــــــو SiegeAshop www.motafareghe.rozblog.com عشق و دوستی